تبليغاتX
شط رنج

شط رنج
 
قالب وبلاگ
آسان نبود با تو اگر هم‌محل شدم
برگشتم از هویّت خود، در تو حل شدم
 
از هر چه کوه، یک سر و گردن بلندترــ
بودم؛ به دامن‌ات که رسیدم، کُتل شدم
 
بارید گیسوان تو بر شانه‌های من
گفتی: «مرا بپوش!»، سراپا بغل شدم
 
من خاکِ سرد بودم و تب کردم از جنون
بوسیدمت چنان، که به آتش بدل شدم...
 
عابد به پارسایی و عاقل به عافیت
من لب زدم به لیلی و ضرب‌المثل شدم
 

 
مشغول مُثله کردنِ خود بودم از ازل
از خویش تکّه تکّه بُریدم‌ـ غزل شدم.
[ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ ] [ ]

تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم


باز نه زخم های من خوب می شود


نه زخم های تو... !!!

[ پنجشنبه 1390/11/27 ] [ ] [ ]
خبر ناگواربود.غلامرضا بروسان و الهام اسلامی ، دو شاعرجوان و با استعدادی بودند که همراه دختر خردسالشان ساعت 7 صبح روز دوشنبه 14 آذرماه در جاده ی قوچان جان به جان آفرین تسلیم کردند.

غلامرضا متولد 52 مشهد بود و فرزند شهید . با کتاب دومش « یک بسته سیگار در تبعید » جایزه ی اوّلین دوره ی شعر خبرنگاران را از آن خود کرد و نامش بر سر زبان ها افتاد. حتی شاعر معاصر، شمس لنگرودی او را ستود. کتاب سومش با نام « مرثیه ای برای درختی که به پهلو افتاده است» او را بیشتر مطرح کرد. این مجموعه در دوره ی دوم جایزه ی شعر نیما به عنوان اثر برگزیده معرفی شد. شاعر منتخب این دوره ، سید علی صالحی بود که از پذیرش جایزه امتناع کرد ؛ و جایزه به نفر دوم یعنی بروسان داده شد. . . بروسان بعدها مدیر انتشارات شاملو شد و گزینه ای جنجالی از اشعار شمس لنگرودی با نام « 22 مرثیه در تیرماه » روانه ی بازار کرد و حرف و حدیث هایی را باعث شد. این کتاب را ارشاد جمع و ممنوع کرد. وی بعدها آنتولوژی شاعران مشهد را درآورد با نام « به سوی رودخانه استوک» و نیز گزیده ی شعر خراسان را با عنوان « اسب ها روسری نمی بندند» و...
الهام اسلامی ، همسر بروسان، متولد 62 بود و مجموعه شعر « دنیا چشم از ما بر نمی دارد» را منتشر کرد که کتاب سال شعر جوان شد. هر دو در شعر گام های محکم خود را برای شکوفایی بر می داشتند که دریغا اجل مهلت نداد. این ضایعه را به یادگارشان، آقا مجتبی ، مشهدی ها و همه ی جامعه ی شعر و ادب ایران تسلیت می گوییم . یادشان گرامی و شعرشان زنده باد.

این هم شعری از غلامرضا بروسان از کتاب «مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است» که عجیب طعم مرگ می دهد!
بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق می دهد
با دردی که فصل را نمی شناسد
با خونی که بند نمی آید
بگو چه کار کنم؟
وقتی شادی به دُم بادکنکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند
دلم شاخه ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است
.....
چه طور می شود قلبی را پنهان کرد
که این همه عاشق است
خبر مرگت را که آوردند
تو نبودی
هر بادی که می گذشت
پرده ی دلم را تکان می داد
تو مرده ای
و من هنوز
نگران چین پیشانی ات هستم
.....
تو نمی میری
همچون پرچمی که سربازان بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور می دهی
در تو سر گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخ هایش به سمت کوهستان
کج بود
چشمه ای
که پرندگان زیادی را شیر می داد
چه طور می تواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند؟

[ شنبه 1390/10/17 ] [ ] [ ]
رباعي

من ماندم و کــوچه باغ در تاریکی

شب می شکند جناغ در تاریکی

از گُرگ کمین کـــرده حکایت دارد
سو سوی دو تا چراغ در تاریکی!

شعر امروز خوی

شعر ، علی رغم همه ی شعارهایی که برایش سر می دهیم ، مهجورترین و غریب ترین موجود روزگار ما و شهر ماست. چه بسا اشعار ارزشمندی که باید بمانند ، به راحتی فراموش می شوند و از بین می روند ؛ و مُشتی یابس که از اعتبار ادبی ـ هنری بویی نبرده اند ، گُل می کنند! روزگار غریبی ست ، نازنین!!

نگارنده ـ بی که ادّعایی داشته باشد ـ مطالبی را درباره ی شعر امروزِ ولایت خود تقدیم می دارد.
شعر در ولایت ما بر سه دسته است :
1ـ سُنّتی : در این نوع شعر که با زبان فاخر بیان می شود ، تقلید بر ابتکار می چربد . آن چه هست نه درافکندن طرحی نو ؛ که رعایت قراردادهای صوری و هنجارهای ثابت بلاغی است. شاعر سنّت گرا ، صنعت گرا ست و در استعمال صنایع و آرایه ها استاد. هنوز به نظام نشانه ها و روابط سنّتی در شعر پای می فشارد . واژه های او همان واژه های شاعران متقدّم است که در سده های ماضی به کار برده اند و انواع و اقسام روابط شاعرانه را میان شان برقرار کرده اند. شاعران سنّتی کار دشواری پیش رو دارند. زیرا باید قدرت شعری شان به قدری باشد که بتوانند رابطه های شاعرانه ی بدیعی میان واژه ها دست و پا کنند و کارکرد تازه ای ارائه دهند . وگرنه کارشان برای رسیدن به شعر دشوارتر می نماید. راز این که شعر سنّتی در مواردی ، بیشتر نظم است تا شعر ، در همین نکته نهفته است . البتّه نظم به معنای واقعی . یعنی انسجام و استحکام کلمه و کلام ، نه قافیه و ردیف سرِ هم کردن .
این نوع شعر در ولایت ما با نام زنده یاد « محمّد آقاسی» گره خورده است. پیرمرد نازنینی که در شعر « دانش» تخلّص می کرد . و استاد شهریار او را این گونه می نوازد : « غزلسرای لطیفی ست در خوی ، آقاسی ...» .وی در سال 1296 به دنیا آمد و در سال 1379 بدرود حیات گفت. بیشتر در قالب غزل و مثنوی کار می کرد و کلیّات خود را در زمان حیات به زیور طبع آراست. از اشعار نغز اوست :
لب تو خواند فسونی و در شراب دمید
شبانه از درِ میخانه آفتاب دمید
ببند روزنه ی خواب را به مردم چشم
چو آفتاب مِی از ساغر شراب دمید
کشید ترمه ی مهتاب روی سرمه ی شب
چو ماهِ رویِ تو از گوشه ی حجاب دمید
به یادبود گل روی گونه های تو بود
که بوی غنچه زِ پیراهنِ گلاب دمید
دل شکسته ی ما را به پیچ و تاب افکند
صبا که بر سرِ زلف تو پیچ و تاب دمید
خوشم به عشق که با آن دَمِ فسونکارش
به ضعف و سُستی من ، مستی شباب دمید
نشان ز سستیِ عهد گریزپای تو داد
به روی آب چو نیلوفر حباب دمید
مشو فریفته ی لطف دوستان « دانش»
تجلّیِ سر آبی ست کَز سراب دمید
2ـ نـو : تا نیما ، اسطوره ی بی آلایش طبیعت ، آب در خوابگه مورچگان ریخت ، شعر از تاریک خانه ی دربار و پستوی دنیا زدگان به در آمد و جامه ی نو بر تن کرد و در جامعه راه افتاد و دلربایی کرد. شعر نو در ولایت ما نیز با زنده یاد « جمشید واقف » بالید . واقف در شهری که ریل ندارد ، قطاری را ـ البتّه ناخواسته ـ به حرکت درآورد که سر ایستادن ندارد. اگرچه نه آقاسی کاملاً سنّتی است و نه واقف کاملاً نوگرا . شعر آقاسی گاه آن چنان نو و مدرن است که در ردیف سنّت نمی گنجد و شعر واقف گاه آن چنان سنّتی است که گویی پاک فراموش می کند که : چرا نیما بر گُرده ی سنّت قد راست کرد و تبر بر پیکر این سنگواره فرود آورد.
واقف در سال 1316 به دنیا آمد. تحصیلات خود را در خوی و تبریز به پایان برد. و در سال 1337 به شغل پُر درآمد معلّمی روی آورد. در سال 1345 به اخذ مدرک لیسانس ادبیات فارسی نایل آمد. واقف از سال 1334 شعر را با غزل آغاز کرد و بعد ها به شعر نیمایی روی آورد. آثار او عبارت اند از: رقص یاد، از آغاز تا فرجام ، غریب ، نامه های عاشقانه ی یک شاعر، بر دروازه های فردا و از تهی سرشار. وی در سال 1365 دارفانی را وداع گفت . از اشعار نغز اوست :
سیمرغ !
مسند نشین قلّه ی افسانه ساز قاف
آن جا که پای رهگذری بوسه ای نریخت
آن جا که جز تو هیچ پرنده گذر نکرد

شاه ِ پرندگان
پرورده ی صداقت و آزادی ِ قرون
ای آشنای خلوت ماه و ستارگان
دانای روزگار
پروردگار چاره گر زال قهرمان
زان آشیان گمشده در موج ابرها
گاهی به خاکدان زمین هم نگاه کن

این جا
این پهن دشت ِ بی گل و بی سبزه ی خدا
دیری ست عرصه ی جَوَلانِ کلاغ هاست
هر قهرمان به سنگر خود ، غرقِ خون خویش
دردا و حسرتا
یک پهلوان نمانده در این عصر داغدار
این عصر بی حماسه ی آلوده با فریب .

سیمرغ !
پروردگار چاره گر زال قهرمان
دانای روزگار
زالِ دگر بپرور
تا رستم دگر
از نسل او درآید و جادو شکن شود.
شعر سیمرغ ، از زیباترین شعرهای واقف است . امّا نـــــه آن گونه که در نوشته ی یکی از همشهریان ، « شاهکارِ قرن» به شمار آید!!
؟ : گونه ای که نام شعر دارند و نشان شعر نه . و امروز که ـ المنّة لله ـ کرکره ی نقد پایین کشیده شده و سنّت ناپسندیده ی تعارف و رودربایستی کار دستمان داده است ، آثاری در ولایت ما به زیور طبع آراسته اند که اعتماد به نفس نویسنده و ناشر آن ما را دچار حیرت و شگفتی می سازد!!!!!
شنیده ای که : شاعری غزلی بی معنا و بی قافیه سروده بود. آن را نزد جامی برد. پس از خواندن آن گفت: « همان طوری که دیدید، در این غزل از حرف الف استفاده نشده است». جامی گفت: « بهتر بود از سایر حروف هم استفاده نمی کردید!»

مجموعه غزل های شاعر خوب ، محمّد نوروزی با نام « مصرع ابرو» منتشر شد.

دوستان جهت تهیّه به نشانی زیر مراجعه فرمایند:  http://mohamad-nor.blogfa.com

[ یکشنبه 1390/04/12 ] [ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سروده ها و یادداشت های

یک معلّم ادبیات

آثار:
ـ بهشت هم به جهنّم... (مجموعه شعر)1387
ـ شهریار و موسیقی (واژه نامه ی موسیقی شعر استاد شهریار)1389

ـ نقل مطالب این وبلاگ در مطبوعات جز با کسب اجازه ی کتبی و ذکر دقیق منبع غیر قانونی بوده و هر گونه حقی برای پیگیری های حقوقی در این خصوص ،برای نویسنده ی وبلاگ محفوظ است .

- هرگونه کپی برداری یا نشر مجدد در اینترنت (به غیر از لینک مستقیم) از آثار این وبلاگ ممنوع است.
امکانات وب
بک لینک طراحی سایت